تبليغاتX
علوم رفتاری - عوامل موثر بر خشونت مردان عليه زنان: مطالعة موردي خانواده‌هاي تهراني

علوم رفتاری

عوامل موثر بر خشونت مردان عليه زنان: مطالعة موردي خانواده‌هاي تهراني

 

 

 

عوامل موثر بر خشونت مردان عليه زنان: مطالعة موردي خانواده‌هاي تهراني

 

رضا همّتي

 

در اين مقاله با بهره‌گيري از دو ره‌يافت عمدة فمينيستي و رهيافت خشونت خانوادگي تأثير عوامل اجتماعي، اقتصادي و روان‌شناختي بر خشونت مردان عليه زنان در خانواده‌هاي تهراني بررسي مي‌شود؛ پديده‌اي كه در دهه‌هاي اخير به عنوان يك مسئله اجتماعي مهم در جامعة ما مطرح شده است.

در اين تحقيق مسئلة اصلي اين است كه چه عامل يا عواملي در بروز رفتارهاي خشونت‌آميز مردان عليه زنان در خانواده‌هاي تهراني مؤثرند و چه راهكارهايي را مي توان براي كاهش اين امر ارائه كرد.

اين مطالعه به شيوة پيمايشي بر روي 320 خانوار و طراحي دو نوع پرسشنامة جداگانه براي مردان و زنان و با استفاده از روش‌هاي آماري چون رگرسيون چند‌متغيري و تحليل مسير صورت گرفته است.

يافته‌هاي تحقيق حاضر نشان مي‌دهد در كنار برخي از متغيرهاي زمينه‌اي چون سن، تعداد فرزندان و... از بين تمام متغيرهاي مستقل، چهار متغير (رضايت اجتماعي، اسنادهاي‌منفي و عزت‌نفس و پايگاه ‌اقتصادي و اجتماعي)، رابطة مستقيمي با خشونت کلّي (فيزيکي و عاطفي) دارد و ساير متغيرها (اعتقاد به ايدئولوژي پدرسالاري، گرايش به پذيرش همسر آزاري، نگرش به نقش اجتماعي زنان، جامعه‌پذيري خشن) رابطة غير مستقيمي را با خشونت کلّي نشان مي‌دهند.

كليد واژه‌ها: ايران، تهران، خشونت، زنان

مقدمه

خشونت خانوادگي (family violence) يکي از مسائل مهمي است که از ديدگاه‌هاي مختلفي چون ديدگاه اجتماعي، فرهنگي، سياسي، جمعيت شناختي و بهداشتي مورد توجه قرار گرفته است. خشونت همسران در همة کشورها و در همة گروه‌هاي اجتماعي، اقتصادي، مذهبي و فرهنگي رخ مي‌دهد. در هر سال بيش از دو ميليون زن از طرف همسرانشان بدرفتاري مي‌بينند و 50 درصد نيز به طرق مختلف در زندگي‌شان قرباني خشونت مي‌شوند. اگرچه زنان هم مي‌توانند عليه مردان خشونت به خرج دهند اما نتايج تحقيقات مختلف نشان مي‌دهد که زنان هشت مرتبه بيش‌تر از مردان در معرض خشونت همسرانشان قرار دارند Soler et al., 2001

با اين‌که تحقيقات مرتبط با خشونت‌هاي زناشويي در مراحل اولية خود به سر مي‌برد ولي دربارة ماهيت و علل مختلف آن توافق‌هاي زيادي به چشم مي‌خورد. بدرفتاري زناشويي عموماً بخشي از الگوي كنش‌هاي بدرفتارانه يا کنترلي است، تا يک عمل مجزاي پرخاش‌گري فيزيکي. همسر‌ آزاري  (wifeabuse)  داراي اشکال و ابعاد مختلفي است؛ از بدرفتاري فيزيکي و آزارهاي رواني گرفته تا بدرفتاري جنسي؛ ولي غالباً شامل رفتارهاي کنترلي مثل جدا کردن زن از خانواده، دوستان و محدود کردن وي در دسترسي به منابع مختلف مي‌شود. در نزديک به 50 مورد پيمايش در تمام نقاط جهان 10 درصد تا بيش از 50 درصد از زنان به نحوي از انحاء مورد بدرفتاري فيزيکي همسران‌شان واقع شده‌اند و در نزديک به يک‌سوم تا نيمي از موارد، بدرفتاري فيزيکي با خشونت رواني همراه بوده است population report, 1999). با وجود اين كه تركيب‌هاي منظم محدودي درخصوص پرخاش‌گري مردان عليه زنان وجود دارد (julian & mckenrg, 1993)، عمده‌ترين انتقاد از تحقيقاتي كه در اين خصوص انجام گرفته فقدان مدل‌هاي نظري براي تعيين روابط چندگانه‌اي است كه در لايه‌هاي زيرين خشونت عليه زنان جريان دارد (Ibid) و علي‌رغم بنيان‌هاي نظري و تجربي قوي براي چنين تحقيقاتي، تلاش‌هاي اندكي براي بسط مدل‌هاي پيش‌بيني كنند، صورت گرفته است .

1) بيان مسئله

بي‌ترديد يکي از مهم‌ترين نهادهاي جامعه، نهاد خانواده است. اهميت خانواده از اين روست که نه تنها محيط مناسبي براي همسران است بلکه وظيفة جامعه‌پذيري و تربيت نسل‌هاي آتي را نيز بر عهده دارد. در حال حاضر خانواده‌ها دچار انواع آسيب‌پذيري و بحران هستند که برخي از آنها عبارتند از: طلاق، اختلاف و تضادهاي زناشويي، بدرفتاري با افراد مسن (elder abuse)، خودکشي، کودک آزاري (child abuse)، کودکان فراري و خشونت زناشويي. اين بحران‌ها موجب مي‌شود كه خانواده نتواند به عملكرد اساسي خويش يعني تزريق عاطفه و وجدان اخلاقي به مجموعه عناصر خويش عمل كند. و هرگاه بنيان عاطفي و اخلاقي خانواده كه از همبستگي ميان اعضايش نشأت مي‌گيرد، متزلزل شود تصور ساير آسيب‌هاي اجتماعي نيز دور از ذهن نخواهد بود (مشكاتي و مشكاتي، 1381). خانواده‌هايي كه در آن‌ها خشونت به وفور ديده مي شود فرزنداني مستبد، بدون اعتماد به نفس و نابهنجار پرورش مي‌دهند و خود بزرگ‌سالان نيز در محيط کار، رفتارهاي نابهنجار اجتماعي داشته و در مقايسه با ديگران از کارايي كم‌تري برخوردارند که در مواردي به از کار برکنار شدن آن‌ها منجر مي‌شود. به‌علاوه اين افراد منزوي شده، در روابط اجتماعي از خود تزلزل و عدم اطمينان نشان مي‌دهند و تمايل بسيار زيادي به خودکشي و مصرف مواد مخدر دارند (اعزازي،18:1380). بنابراين در جامعه‌اي كه زنان و كودكان در آسايش و رفاه نباشند تصور جامعه سالم خيالي بيش نخواهد بود (چلبي، 1380).

2) چارچوب نظري

1ـ2) خشونت حاصل از يادگيري

نظرية يادگيري اجتماعي مبتني بر اين فرض اساسي است که انسان‌ها رفتارهايشان را از طريق مشاهده رفتارهاي ديگران و الگو قرار دادن آن‌چه آن‌ها انجام مي‌دهند ياد مي‌گيرند (Oneil, 1998; Dutton, 1995; Barnett et al, 1997). فرآيندهايي که در کانون اين نظريه قرار دارد مدل‌بندي (modeling) يا به اصطلاح ديدن و عمل کردن نام دارد که در آن فرد رفتارهاي شناختي و اجتماعي را از طريق مشاهده و تقليد ياد مي‌گيرد و اين يادگيري از طريق مشاهدة پاداش‌ها و مجازات‌هاي اعمال شده، تقويت مي‌شود

در باب خشونت خانوادگي نظرية يادگيري اجتماعي پيش‌بيني مي‌کند از آن‌جا که والدين رفتارشان با همديگر و شيوة تعامل با کودکان مدل‌هاي نقشيِ مهمي براي کودکانشان به حساب مي‌آيند، لذا کودکاني که شاهد رفتارهاي پرخاش‌گرانة والدين‌شان هستند بيش‌تر احتمال دارد كه اين رفتارها را در تعامل با دوستانشان تقليد کنند. رفتارهاي پرخاش‌گرانة والدين با کودکان (تنبيه بدني) اين مدل را به کودکان ياد مي‌دهد که کتک زدن و يا حتي سيلي زدن، روش‌هايي براي حل مشکلات است. بنابراين به نظر مي‌رسد تجربة رفتارهاي متعارض والدين، فقدان عملكردهاي مناسب و مشاهده پرخاشگري آنان از سوي کودکان مي‌تواند احتمال ارتكاب آنان به خشونت و همسر آزاري را در بزرگ‌سالي افزايش ‌دهد Cunningham et al, 1998).

2ـ2) خشونت به‌عنوان برآيند اسنادهاي منفي

همچنان که در کار کِلِي و بيم (Kelley & Bem) آمده است اسناد دادن (attribution)، به فرآيند پردازش (processing) يا درک خصايصي اشاره دارد که حالت وضعيتي دارند. نظرية اسناد، فرآيندهايي را توضيح مي‌دهد که افراد در آن‌ها مفاهيم، تمايلات و صفت‌هاي پايداري را جستجو کرده و به دست مي‌آورند. در خصوص همسر آزاري شواهد گسترده حاكي از آن است که اسنادهاي همسران به وقايع زندگي، تابعي از رضايت و خشنودي ‌زناشويي آنان است؛ مخصوصاً همسراني که تحت استرس اند، احتمال زياد دارد كه مشکلات زناشويي و رفتارهاي منفي همسرشان را به خصايص ثابت و کلي همسرشان نسبت داده و رفتارها را تعمدي، داراي انگيزه‌هاي بدخواهانه و مستحق سرزنش بدانند. يکي از پيامدهاي اسنادهاي نامناسب، کاهش کيفيت زناشويي است كه خود رابطة مستقيمي با خشونت زناشويي دارد (Karnay et al, 1995).

3ـ2) نقش همسران در بروز خشونت

ويليام گود (Wiliam Good) اولين کسي بود که در 1971 «نظرية منابع» بلاد و ولف (Blood & Wolf) را براي تبيين خشونت مردان عليه زنان به کار گرفت. از نظر گود تمام سيستم‌هاي اجتماعي تا اندازه‌اي به زور و قدرت متکي‌اند. خشونت و تهديد براي سازمان سيستم‌هاي اجتماعي که خانواده نيز جزئي از آن است ضروري است. او خاطر نشان مي‌کند که خشونت منبعي مثل پول و صفات فردي است که مي‌تواند براي جلوگيري از اَعمال ناخواسته يا ِاعمال رفتارهاي مورد نظر به کار رود. هر چه منابع در دسترس افراد بيش‌تر باشد توانايي فرد براي استفاده از قدرت بيش‌تر مي‌شود و بنابراين احتمال کم‌تري مي‌رود که از خشونت استفاده کند. خشونت بايستي به عنوان يک منبع غايي در نظر گرفته شود زيرا زماني از آن استفاده مي‌شود که ساير منابع در رسيدن به اهداف مورد نظر ناکافي‌اند.(Hoffman, 1994; Gelles, 1985; Anderson, 1997).

4ـ2) نظرية فمينيستي

در نظرية فمينيستي آراء همگني مشاهده نمي‌شود و غالباً مشتمل بر ديدگاه‌هاي متناقض است. علي‌رغم اين تنوع و کشمکش، فمنيست‌ها مفروضاتي اساسي در باب جايگاه زنان در جامعة غربي دارند. اصلي‌ترين مضمون اين جنبش اين است که جامعه بر مبناي پدرسالاري ساختار يافته است. در نظم اجتماعي پدرسالارانه، مردان از طريق سلطه بر زنان و انحصار نهادهاي اجتماعي موقعيت برتري نسبت به زنان پيدا کرده‌اند و فرمان‌برداري زنان از طريق مردان و نهادهاي مسلط مردانه نهادينه شده است. فمنيست‌ها در تبيين تقسيم کاملاً جنسيتيِ قدرت، به ريشه‌هاي تاريخي اين نابرابري‌ها در جامعة معاصر پرداخته و به آن شرايط اجتماعي و سياسي تأکيد دارند که در آن خشونت مردان بروز مي‌كند و بر روابط زنان و مردان تأثير مي‌گذارد (Cunningham) et al, 1998:20)). اگرچه ورژن‌هاي ليبرال، سوسياليست و ماركسيست نظريه‌هاي فمينيستي درخصوص منشاء پدرسالاري و نحوه استمرار و بقاي آن و چگونگي از بين بردن آن اتفاق نظر ندارند اما همه آن‌ها بر اين عقيده‌اند كه پدرسالاري پايه‌هاي ايدئولوژيكي و ساختاري خشونت عليه زنان را فراهم مي‌آورد از نظر اكثر فمينيست‌ها خشونت عليه زنان تنها در متن اجتماعي كه زنان را به صورت فرمانبردار مردان تعريف مي‌كند، صورت مي‌گيرد (Smith, 1990)نكتة دومي كه فمينيست‌ها بر آن انگشت مي‌گذارند اين است كه ساير ره‌يافت‌ها (من‌جمله ره‌يافت خشونت خانوادگي) تأثير جنسيت بر زندگي زناشويي و روابط جنسي با جنس مخالف را در نظر نمي‌گيرند و به لحاظ جنسي به قدرت در خانواده به عنوان پديده‌اي خنثي مي‌نگرند. در حالي‌که از نظر فمينيست‌ها زندگي زناشويي چنان ساختار يافته است که شوهر نسبت به همسر از قدرت بيش‌تري برخوردار است. مردان نان‌آور خانواده بوده و زنان مسئول نگه‌داري بچه‌ها و خانه‌داري‌اند و از قدرت چانه‌زني مشابهي نسبت به شوهرشان برخوردار نيستند. بنابراين شوهران، پايگاه بالاتري داشته و بر تصميم‌گيري‌هاي عمده کنترل خواهند داشت (Lenton, 1995). و اين امر تأثير مستقيمي بر خشونت عليه زنان دارد. براي مثال اشتراوس و ديگران ميزان بالايي از بدرفتاري را در ميان زوج‌هايي گزارس داده‌اند كه سبك تصميم‌گيري مردسالارانه داشتند. بدرفتاري با زنان نه تنها با نگرش‌هاي مردسالارانه بر خانواده مرتبط است بلكه با زمينه ساختاري بزرگ‌تر پدرسالاري نيز مرتبط است وقتي كه نابرابري ساختاري بالاست، نرخ خشونت عليه زنان هم افزايش مي‌يابد.(Gelles, 1995:45).

5ـ2) گرايش به خشونت

محققان بسياري رابطة بين همسرآزاري با گرايش به پذيرش خشونت خانوادگي را بررسي كرده‌اند. مطالعاتي که از ديدگاه فمينيستي، اجتماعي و فرهنگي انجام گرفته اغلب ارتباط محكمي را بين گرايش به پذيرش خشونت خانوادگي و ارتکاب به خشونت واقعي نشان داده است. تحقيقات متعددي رابطة مثبت بين گرايش مثبت به خشونت و همسرآزاري را به اثبات رسانده است (Holtzworth-Monroe, 1996; Kent et al, 2000; Margolin et al, 1998). فرانکل و شوگرمن در مطالعة فرا تحليل (meta analysis) خود نشان دادند که مردان خشن نسبت به مردان غير خشن گرايش مثبت‌تري به استفاده از خشونت فيزيکي در زندگي زناشويي دارند

با وجود چنين نتايجي، برخي مطالعات، ارتباطي بين گرايش به پذيرش خشونت خانگي و ارتکاب واقعي به خشونت عليه همسران نيافتند. هُتالينگ و شوگرمن نشان دادند که گرايش‌هاي غالب مردان امکان دارد چنان وسيع و نافذ باشد که از اين لحاظ تمايز مردان خشن و غير خشن ميسر نباشد. از سوي ديگر تحقيقات نشان داده است که سطح کلي پرخاش‌گري مردان، به طور مشخص نشان‌دهندة تمايل آنان به بدرفتاري عليه همسرشان نيست بلکه پرخاش‌گري کلّي مردان در ترکيب با ساير عوامل (تجربة سطح بالايي از استرس و عدم دلبستگي به طرف مقابل) در گرايش آنان به رفتارهاي خشونت‌آميز با همسرشان مؤثّر است (Kane et al, 2000).

6ـ2) نظريه‌هاي ترکيبي (Integrative Theories)

در علوم اجتماعي به طور عام و روان‌شناسي به طور خاص، پديده‌هاي انساني بسيار پيچيده، به سطح مسائلي ساده تقليل داده مي‌شوند؛ به طوري‌که در ارتباط با يک يا دو متغير قابل پيش‌بيني باشند. اين نوع تقليل‌گرايي (reductionism) در بسياري از موارد، موضوعات انساني پيچيده را بسيار ساده‌انگارانه جلوه مي‌دهد. به همين سبب مدل‌هاي چند سطحي به منظور توضيح روابط و علل و تأثيرات ممکنه به وجود آمده‌اند. داتُن براي اولين بار به اهميت ترکيب عواملي که احتمالاً در خشونت مردان عليه زنان دخالت دارند پي برد. مدل ترکيبي او مشتمل بر متغيرهاي روان‌شناختي و جامعه‌شناختي بود
(
Gelles, 1985; O leary, 1993). بعدها نيز كوشش‌هاي چندي در راه توسعه و بسط مدل‌هاي چندگانه صورت گرفت (Haffman et al, 1994; Soler et al, 1994; Karney). يکي از تلاش‌هاي چشم‌گير در اين زمينه، ره‌يافت اکولوژيکي است که خشونت را به عنوان يک پديدة چند بعدي (multifaced) در نظر مي‌گيرد که از تعامل بين عوامل فردي، وضعيتي و اجتماعي ناشي شود. اين ره‌يافت چند بُعدي براي اولين بار براي بررسي علل کودک‌آزاري استفاده شد. سپس اين ره‌يافت از طرف نظريه‌پردازان مختلف مثل کلرسون Clerson. E، داتُن، ِادلسون Edleson J)، تولمن (Tolman, M) و کُرسي (Corsi, J) براي بررسي کتک کاري بين همسران به کار گرفته شدHeise, 1998

چهارچوب اكولوژيكي مشتمل بر چهار سطح تحليل است:

ـ سطح اول، سطح انتولوژيك است كه مشتمل بر عوامل تاريخي ـ فردي است که هر فردي آن را در روابط يا رفتارهايش بروز مي‌دهد؛

ـ سطح دوم ميکروسيستم نام دارد که به زمينة بلافصلي اشاره دارد که بدرفتاري در خانواده يا ساير روابط نزديک و خويشاوندي در آن رخ مي‌دهد؛

ـ سطح سوم، اکوسيستم نام دارد که متشکل از نهادها و ساختارهاي اجتماعي رسمي و غير رسمي است که در ميکروسيستم محاط است: جهان کار، همسايگان، شبکه‌هاي اجتماعي و گروه هاي هويتي؛

ـ سطح چهارم، تحليل ماکروسيستم نام دارد که شامل نگرش ها و نظراتي است که فرهنگ را در حالت کلّي آن مدّ نظر قرار مي‌دهد (popualtion report, 1999; Hampton et al, 1999

3) روش تحقيق

با توجه به محدوديت‌هاي موجود در بهره‌گيري از مطالعات موردي (همچون عدم تعميم نتايج آن) و داده‌هاي ثانويه (see Watts & Zimmerman, 2000)، براي پي بردن به ميزان و عوامل مؤثر بر خشونت (فيزيكي و عاطفي) مردان عليه زنان، از روش پيمايشي استفاده شده است. و براي تحليل داده‌ها نيز از ضرايب همبستگي، ضرايب رگرسيون و تحليل مسير بهره گرفته شده است.

1ـ3) جامعة‌آماري

جامعة آماريِ تحقيق حاضر را خانواده‌هاي تهراني ساكن در مناطق مختلف تهران و شميرانات تشكيل مي‌دهد. داده‌هاي مربوطه نيز از 320 خانواده  بدست آمده كه در هر خانواده با دو نفر (زن و شوهر) به طور جداگانه مصاحبه شده است.

2ـ3) واحد تحليل

واحد تحليل تحقيق حاضر را خانواده‌هاي تهراني ساكن مناطق بيست و دو گانة تهران و شميرانات تشکيل مي‌دهد.

3ـ3) واحد مشاهده

با توجه به صحت و اعتبار بيش‌تر داده‌هاي به‌دست آمده از هر دو زوج(see Anderson, 1999; Lambert & Fairstone, 2000

واحد مشاهده در اين تحقيق زن و شوهر در نظر گرفته شده‌اند.

4ـ3) ابزار مشاهده

پژوهش حاضر به صورت مصاحبه انجام گرفته است و ابزار گردآوري داده‌ها با توجه به نوع تحقيق، دو نوع پرسشنامة جداگانه براي زن و شوهر است كه در مجموع 640 نفر مصاحبه شده‌اند. در تحقيق حاضر از اعتبار صوري( face validity) براي تعيين اعتبار و از آلفاي كرونباخ Cronbach's Alphaبراي سنجش روايي مقياس‌ها بهره گرفته شده است

5ـ3) فرضيه‌هاي تحقيق

با توجه به سؤال اصلي تحقيق و نظريه مبناي آن، فرضيه‌هاي زير مورد بررسي قرار گرفت:

ـ بررسي رابطة خشنودي زناشويي والدين با خشونت مردان عليه زنان؛

ـ بررسي رابطة اسنادهاي مردان با خشونت عليه زنان؛

ـ بررسي رابطة اعتقاد به ايدئولوژي پدرسالاري از سوي مردان با خشونت عليه زنان؛

ـ بررسي رابطة گرايش مردان به پذيرش همسر آزاري با خشونت عليه زنان؛

ـ بررسي رابطة نگرش مردان به نقش اجتماعي زنان با خشونت عليه زنان؛

ـ بررسي رابطة عزت نفس مردان با خشونت عليه زنان؛

ـ بررسي رابطة جامعه‌پذيري خشن قبلي مردان با خشونت عليه زنان؛

ـ بررسي رابطة پايگاه اقتصادي ـ اجتماعي همسران با خشونت مردان عليه زنان؛

4) سنجش

1ـ4) متغير وابسته

استراتژي مهم تحقيقات کمّي، بهره‌گيري از مقياس‌ها و شاخص‌هاي مختلف براي سنجش ابعاد مختلف مسائل تحت بررسي است. يکي از اولين مقياس‌هاي به كار رونده در بررسي خشونت خانوادگي، مقياس CTS است که در 1974 به دست اشتراوس بسط و گسترش يافت. اين مقياس براي مطالعة پيمايشي سطح کلان خشونت در روابط (ميان ‌همسران، همسران و بچه‌ها، و بين بچه‌ها) خانواده‌هاي آمريکايي طراحي شده است. اين مقياس سه بعد خشونت را تحت بررسي قرار مي‌دهد: استدلال (resoning/ استفاده از بحث‌هاي منطقي)، پرخاش‌گري زباني و پرخاش‌گري فيزيکي (Schumacher, 2001). نسخه‌هاي مختلفي از CTS چون فرم N، فرم A و فرمR  در سال‌هاي اخير بسط يافته و مطالعات مختلف تحليل عاملي، اعتبار سازه‌اي اين مقياس را به اثبات رسانيده است Schafer, 1996با وجود مزيت‌هاي اين مقياس انتقادات چندي بر آن وارد شده است. به نظر برخي از منتقدان اين مقياس متشکل از پارة محدودي از اَعمال خشونت آميز بوده و بسياري از انواع اَعمال بدرفتارانه را پوشش نمي‌دهد. نقطة ارجاعي (reference point) CTS يک سال است که امکان دارد پاسخ‌گو در به خاطر آوردن موارد خشونت در يک‌سال گذشتة خود دچار مشکل شود. همچنين اين مقياس، بدرفتاري جنسي و عاطفي پاسخ‌گويان را مد نظر قرار نمي‌دهد

Rodenburg & Fantuzzo, 1993

با توجه به توضيحات فوق و محدوديت‌ها و انتقادهاي وارد بر مقياس‌هاي مختلف خشونت عليه زنان،‌همچنين به سبب حساسيت سنجش اين متغير و لحاظ کردن ابعاد مختلف آن در تحقيق حاضر به منظور سنجش اين متغير (خشونت فيزيکي و رواني)، از تركيبي از مقياس‌هاي زير استفاده شد:

ـ سنجش همسر آزاري (Measure of Wife Abuse) رودنبورگ و فانتازو (Rodenburg & Fantuzzo, 1993

ـ شاخص تضاد زناشويي (Domestic Conflict Index) مارگولين و ديگران (Margolin et al, 1990

ـ پرسشنامة رفتارهاي سوء (Abusive Behavior Inventory) كمپل و شِپرد (,1992   Shepard& Campbell

 ـ بدرفتاري رواني زنان (Psychological Maletreatment of Women Scale )  تولمن Tolman, 1989)

ـ نسخة نهايي مقياس تاکتيک‌هاي تضاد(Conflict Tactics Scale) اشتراوس  و ديگران (Straus et al, 1996

ـ گويه‌هاي مطرح شده در کار فولين‌اشتاد و دهارت Follingstad & Dehart, 2000

در مجموع براي سنجش خشونت عاطفي (زباني و مالي) 22 آيتم استفاده شد که ضريب روايي آلفاي کرونباخ اين آيتم‌هاي انتخابي از مقياس‌هاي مختلف، 86/0 است که حاکي از همبستگي دروني خوب آن‌ها با کل مقياس است

براي سنجش خشونت فيزيکي نيز از تدبير فوق استفاده شد و در مجموع براي سنجش خشونت فيزيکي (شديد و ملايم)، 7 آيتم انتخاب شد که آلفاي کرونباخ محاسبه شده براي خشونت فيزيکي کلي آن، 78/0 ، خشونت فيزيکي ملايم 57/0و خشونت فيزيکي شديد 72/0 به دست آمد.

2ـ4) متغيرهاي مستقل

رضايت از زندگي زناشويي: براي اندازه‌گيري اين متغير، از مقياس کوتاهِ سازگاري زناشويي دو جانبة dyadic adjustment scaleهانسلي و ديگران

Hunsley et al, 1995استفاده شده كه آلفاي‌کرونباخ آن 89/0 است

اِسنادهاي منفي مردان: براي اندازه‌گيري اين متغير از معيار اِسنادهاي ارتباطي (relational attribution measure) فينچام و برادبوري (Fincham & Bradbury, 1992) استفاده شده است. اين مقياس داراي چهار واقعة تحريك‌آميز است كه در تحقيق فوق بنا به مصلحت روش‌شناختي از دو واقعة تحريک‌آميز (عيب‌جويي و کم محبتي‌همسر) استفاده شده و روايي آن 86/0 به دست آمده است.

پذيرش ايدئولوژي پدرسالارانه: اين متغير با مقياس پدرسالاري اسميت اندازه‌گيري شده است. آلفاي‌کرونباخ نسخة انگليسي، 79/0 (Smith, 1990) و آلفاي‌کرونباخ حاصل از مطالعة کنوني 73/0 است.

نگرش به نقش اجتماعي زنان: در اين مطالعه از نسخة کوتاه و اصلاح شدة مقياس نگرش به زنان اسپنس و هلمريش (1972 Spence & Helmreich,) استفاده شده است. نسخة انگليسي اين مقياس داراي آلفاي کرونباخ 89/0 است و در مطالعه حاضر ضريب آلفاي کرونباخ حاصله برابر 75/0 مشخص شده است.

گرايش به همسر آزاري: براي سنجش اين متغير، نسخة کوتاه پرسشنامة مقياس بررسي عقايد در باب کتک زدن زن (the inventory of belifes about wife beating) ساندرز و ديگران (1987 Sunders et al,) به کار گرفته شده است و روايي حاصله از مقياس مزبور، 73/0 است.

عزت نفس: اين متغير به كمك مقياس عزت نفس روزنبرگ Rosenburg, 1965سنجيده شده است و ضريب آلفاي‌کرونباخ حاصله در آن براي مردان، 78/0 به دست آمده است.

جامعه‌پذيري‌خشونت‌آميز: براي سنجش سابقة بدرفتاري در خانواده و منشاء مبتني بر نظرية يادگيري اجتماعي، از چهار گويه استفاده شده است. اين سازه داراي دو مقياس فرعي تجربة خشونت فيزيکي و زباني و مشاهدة خشونت فيزيکي و زباني در دوران کودکي است و ضريب آلفاي کرونباخ کلّي اين موارد، 85/0 تعيين شده است.

5) يافته‌هاي تحقيق

آماره‌هاي توصيفي برخي از متغيرها در جدول يك آمده است. متوسط سن مردان 5/5 سال بيش‌تر از متوسط سن زنان است و بيش‌تر پاسخ‌گويانِ تحقيق حاضر را مردان 40 ساله و زنان 32 ساله تشكيل مي دهند. اكثر اين زنان در 21 سالگي ازدواج كرده و به طور متوسط 14 سال از زمان ازدواج آن‌ها گذشته است. همچنين بيش‌تر خانواده‌ها داراي دو فرزند

هستند كه حداقل‌ فرزند آنان 1 و حداكثر 7 نفر است. متوسط هزينة خانواده‌ها 280 هزار تومان در ماه است و از لحاظ درآمد نيز متوسط درآمد مردان شاغل، تقريباً دو برابر متوسط درآمد زنان شاغل است

جدول 1: آمارهاي توصيفي برخي از متغيرها

 

تعداد

ميانگين

واريانس

مد

حداقل

حداكثر

سن

مردان

318

68/40

39/95

40

20

71

زنان

316

94/34

12/81

32

18

44

سن ازدواج زنان

317

44/20

53/15

20

14

39

مدت ازدواج زنان

313

43/14

24/87

8

0

48

تعداد فرزندان

318

23/2

51/2

2

0

10

هزينة ماهيانة خانواده

281

280000

10+ E 7/4

200000

50000

150000

درآمد

مرد

278

394000

11+ E 9/4

200000

70000

6000000

زن

66

137000

09E +9/2

120000

50000

250000

از لحاظ ميزان سواد، بيش‌ترين ميزان پاسخ‌گويان خانم به ترتيب داراي مدرک ديپلم (4/39 درصد) و سپس راهنمايي (4/39 درصد) هستند و اکثر مردان داراي مدرک ديپلم (3/35 درصد) و کارشناسي (3/20 درصد) هستند. به لحاظ وضعيت شغلي، بيش از 95 درصد مردان در حِرَف مختلف مشغول به فعاليت بودند اما نزديک به 70 درصد از زنان داراي شغل خاصي نبوده (خانه دار) و به لحاظ اقتصادي به درآمد همسرشان متکي بودند. به لحاظ نوع فعاليت، مردان اکثراً داراي مشاغلي با ترتيب کارمندي (3/20 درصد)، مشاغل آزاد (5/12 درصد) و مشاغل توليدي بالا (5/12 درصد) هستند و اکثر زنان به لحاظ نوع فعاليت از زمرة متخصصان غير عالي رتبه (4/9 درصد) و يا کارمند (7/4 درصد) هستند.

1ـ 5) خشونت عاطفي

در خصوص خشونت عاطفي که شامل خشونت زباني و مالي نيز مي‌شود مي‌توان گفت كه 65 درصد از زنان كه هيچ نوع خشونتي را چه در سال گذشته و چه در سال‌هاي قبل‌تر تجربه نكرده‌اند. و در ميان زناني كه در يك‌سال گذشته خشونت عاطفي را تجربه كرده‌اند به ترتيب بر حسب ضريب و درصد موارد رخ داده، بيش‌تر قربانيان به سه مورد ايراد گرفتن همسرشان از خصوصيات اخلاقي آن‌ها، دادكشيدن بر سر آن‌ها و بي توجهي به عواطف و احساساتشان اشاره كرده‌اند.

همچنين در بين تمام موارد خشونت عاطفي، موارد خشونت زباني (داد كشيدن و فحش دادن) و خشونت مالي (تصميم‌گيري در امور مالي بدون نظرخواهي از همسر و سخت‌گيري در خرجي‌دادن به جز مورد ندادن ‌خرجي) جزء خشونت‌هاي عاطفي‌اي محسوب مي‌شود كه قربانيان بيش‌تر به آن اشاره داشته‌اند و همان‌طور كه از يافته‌هاي جدول 2 و 3 بر مي‌آيد بين موارد وقوع خشونت‌هاي عاطفي و شدت وقوع آن‌ها لزوماً همگني خاصي برقرار نيست و تفاوت‌هايي به لحاظ رتبة اهميت در بين آن‌ها مشاهده مي‌شود.

همچنين مواردي از خشونت مالي (تصميم‌گيري همسر در امور مالي بدون ‌نظر‌خواهي ديگري) و خشونت زباني (داد کشيدن) و عاطفي (جلوگيري از اشتغال) بيش‌ترين نوع

خشونت‌هايي است كه زنان طي سال‌ها‌ي گذشته آن‌ها را تجربه كرده‌اند و در وهلة بعدي در معرض خشونت‌هايي چون بي‌توجهي به احساسات و عواطف و مقصر شمرده شدن به خاطر مسائل شخصي قرار مي‌گيرند.

2ـ 5) خشونت فيزيكي

در باب خشونت فيزيكي نيز نتايج نشان مي‌دهد كه به‌طور متوسط 80 درصد از پاسخ‌گويان هيچ‌گونه خشونت فيزيكي را در سال گذشته يا سال‌هاي قبل از آن تجربه نكرده‌اند. بنابراين مي‌توان به اين نتيجة اوليه رسيد كه زنان در مقايسه با خشونت فيزيكي، خشونت عاطفي بيشتري را تجربه كرده‌اند. در خصوص زناني كه در يكسال گذشته خشونت فيزيكي را

تجربه كرده‌اند بيشترين مورد بر حسب وقوع به هل دادن شديد، كتك زدن و پرت كردن اشيا اختصاص دارد هر چند كه از لحاظ شدت وقوع بيشتر زنان به مواردي چون كتك‌خوردن از دست همسر، پرت كردن اشياء و هل دادن شديد از سوي همسرشان و ...... اشاره نموده‌اند بنابراين در اينجا نيز لزوماً بين موارد وقوع و شدت وقوع همگوني خاصي ديده نمي‌شود.

جدول 2: تجربة خشونت عاطفي در يكسال گذشته بر حسب موارد وقوع

 

جدول 3: تجربة خشونت عاطفي در يكسال گذشته بر حسب شدت وقوع

 

 

رتبه

خشونت عاطفي

درصد

 

رتبه

خشونت عاطفي

ضريب

 

1

ايراد گرفتن از خصوصيات اخلاقي

8/73

 

1

ايراد گرفتن از خصوصيات اخلاقي

46/64

 

2

داد کشيدن

5/63

 

2

داد کشيدن

30/61

 

3

بي توجهي به احساسات و عواطف

9/56

 

3

بي توجهي به احساسات وعواطف

78/55